تبليغاتX
ما 3 نفر

ما 3 نفر

زمانی که به راستی آرزویی داشتی تمام کاینات به نحوی عمل میکنند که به آرزوی خود برسی

هری پاتر و سیفون جادویی

     

دوتا ديوانه ساز كه سوار يه جاروبرقي چهار سيلندر بودن,تخت گاز اومدن و كيف هرميون رو زدن و در رفتن.هري و رون هم پريدن روي جاروهاشون و دنبالشون كردن.ته يه كوچه بن بست يكي از ديوانه سازها پياده شد و گفت:"خودت خواستي هري پاتر,حالا يه دونه از اون بوسه هاي ديوانه ساز ميكنم تا جونت دربياد."بعد دهنشو چسبوند به دهن هري پاتر و يه هورت كشيد و غش كرد;آخه خبر نداشت كه هري عضو افتخاري گروه "چ.س.م.خ"شده و هر شيش ماه يه بار مسواك ميزنه.اون يكي ديوانه ساز خواست در بره,هول شد شنلش رفت كنار و هري و رون كف كردن,چون ديدن طرف كسي نيست جز "سيوروس اسنيپ".هري گفت:"اي نامرد تو مادرمو كشتي."اسنيپ گفت:"خسته نباشي,لااقل يه دور جلدهاي قبلي رو ميخوندي,من دامبلدور رو كشتم!"بعد دوتايي چوبدستي هاشونو كشيدن و به طرف هم شليك كردن.طلسم هري گرفت به پاچه شلوار اسنيپ و دودش كرد.رون گفت:"نيگاه كن هري,زيرشلواري اسنيپ گل گليه."يهو هري يه چيزي تو ذهنش جرقه زد و يادش افتاد كه وقتي تازه به دنيا اومده بوده,اين زيرشلواري رو پاي باباش ديده.واسه همين شاكي شد و گفت:"زيرشلواري باباي من پاي تو چيكار ميكنه دزد؟"اسنيپ گفت:"....                                    

                                              ادامه دارد...

هری پاتر و سیفون جادویی

سلام دوستان.من امروز یه داستان از هری پاتر میذارم تو وبلاگ که چون طولانیه باید ادامش رو در پستهای بعدی براتون بذارم.اینم بگم که این داستان مال خودم نیست و تو اینترنت پیداش کردو و بعدا نگین که نگفتی.داستان رو بخونین و اگه خوشتون اومد نظر بدین تا بقیش رو هم براتون بذارم. (در ضمن اینم بگم که برای خوشحالی شما تو هر پست مرتبط با هری پاتر یه عکس از شخصیتهای داستان هم براتون میذارم)

 

               

يكي بود يكي نبود.غير از خدا هيچ كس نبود.غير از يه هري پاتر كه قراربوده بره كلاس هفتم مدرسه جادوگري هاگوارتز.هري پيش خانواده دورسلي زندگي ميكرد كه خيلي بدجنس بودن,چون همش خورش اسفناج به خوردش ميدادن كه خدايي خيلي چيز ستميه و من اصلا حال نميكنم.اونم يه روز قاط زد و شير گاز رو باز كرد وكبريت زد و همه شون رو تركوند,آخه هنوز اجازه نداشت بيرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه.پليس هري پاتر رو گرفت و قرار شد در ملا عام اعدامش كنن,اما همين كه طناب دار رو انداختن گردنش,رون و هرميون سوار يه هيپوگريف سر رسيدن و هيپوگريفه يه گاز زد و طناب رو پاره كرد وگرفت به منقارش وهمونجور كه هري از گردن آويزون بود تا خود هاگوارتز پرواز كرد.اونجا كه رسيدن خانم پروفسور مك گونگال كه مدير مدرسه شده بود,يه نگاه به جسد هري انداخت و گفت:"خيلي بي شعورين,حالا بايد يه هنرپيشه ديگه جاي این بياريم."

شبش توي تالار مدرسه جشن شروع سال تحصيلي بود و همه كلي شام خوردن,هري كه 4-5 تا بطري نوشيدني عسلي خورده بود,بهش يه فشار تپل اومد و دويد دستشويي.وقتي خواست سيفون رو بكشه,توالت فرنگيه بهش گفت:"خيلي نامردي كه اين كار رو با من كردي هري,منكه يه توالت معمولي نيستم..."هري هم گفت:"سيكتير بابا!توالت هم واسه ما زبون در آورده.!"بعد سيفون رو كشيد و رفت.فرداش بچه ها داشتن تو حياط مدرسه قدم ميزدن كه يهو...

سلام دوستان.خوبید؟بالاخره رفتیم کلاس..........................بله رفتیم.حالا داشتیم میرفتیم من چه شکلی بودم بماند...هرچی به اون 2تا اصرار کردم قبول نکردن معذرت خواهی کنن.منم تنهایی چی میتونستم بگم؟پس باید منم مثل......میرفتم تو کلاس.خب...زنگ زدیم(وای چه ترسناک)...در باز شد...استاد محترم بود...همچین اخلاقش س...میزد گفتم الان میگه اونروز چه وری زدید؟ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....خلاصه جناب خشک و خالی جواب سلام مارو داد مام رفتیم.حالا جالب این بود اون 2تا استادو دیده بودن که همچین حال عصب داره از خودش سگ تر شدن منم دیدم سگ بشم بهتره که تابلو نشم...سگی شدم که نگو......حدود نیم ساعت کلاس خشک و بی روح و مسخره بود که ناگهان نیش جناب استاد باز شد(نمیتونست زیاد به پاچه گیری ادامه بده)...حتما فکر کرد با بداخلاقی به جایی میرسه بعد دید که ما 3تا اگه پاش بیافته از همه جدی تریم واسه همین گفت الان دعوا میشه...آقا این جناب چنان از این رو به اون رو شد که ماها خندمون گرفت...نه به اون اول که هی تیریپ استادی میومد نه به نیم ساعت بعد...حقش بود اول کلاس میگفتم واسه ما قیافه استادارو نگیرااااااااااااااا...ما بهت میگیم استاد وگرنه تو همو...هستی.بله...و اینجوری بود که استاد به همون مزخرفی تبدیل شد که بود (البته خیلی بهتر از مدل سگیه).حالا استاد که فقط مسخره کردن بلد بود آخر کلاس جملات قشنگو معروفو واسمون میگفت.منم اون وسط فکر کردم بازم میخواد مسخره دربیاره یه چیزی پروندم بعد دیدم نه بابا قضیه یه چیز دیگست استاد ادیب شدن...حالا هی ما گشنمونه میخوایم بریم اینم هی جمله یادش میاد...اگه اون شاگرد جدیده نیومده بود و به دادمون نرسیده بود مارو 1ساعت نگه میداشت.بیچاره شاگرد اومد استاد سلام نکرده گفت«تو چرا هرروز عرضت بیشتر میشه؟».خوب بود جوابشو میداد میگفت تو برو اون پیرهن گورخریتو عوض کن بعد بیا حرف بزن.دلم واسه شاگرده سوخت.ولی نتونستیم نخندیم.سرمونو بردیم تو کیف به بهونه ی وسایلمون وحالا نخند کی بخند.و در داخل کیف بود که فهمیدم استاد هرچقدرم جملات با معنی و زیبا بگه درست بشو نیست و اشکال از دوران کودکیه...

اینم از ماجرای ما که بواسطه ی مسخرگی استاد،این استعداد ناشناخته ی طنز حل شد.از تمام دوستانی که مارو راهنمایی کردن ممنونیم.

                                   با تشکر

                                                   پریسا

                                                                شادی

                                                                              مهرنوش

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...

 سلام دوستان.در یه مسئله ای که الان دیگه واقعا برای من و دوتا دوستام مشکل ساز شده ازتون راهنمایی میخوام.از خیلیها سوال کردیم ولی اونا نمیدونستن چی بگن.لطفا اینو تا آخر بخونین. ممکنه به نظرتون مسخره بیاد ولی تا تو این وضعی که الان ما هستیم نباشین نمیتونین ناراحتی ما رو درک کنید.فقط خواهش میکنم این دفعه رو هرکسی،چه دوستامون چه کسایی که اولین باره میان اینجا میخونن بگن ما چیکار کنیم.

خب...امروز ما 3تا رفتیم کلاس.استاد که یکم حال عصب داشت برگشت یه چیزی به 3تامون گفت که همه ناراحت شدیم ولی وقتی دوستم بهش گفت لطفا یکمی درست حرف بزنید من مردم از خجالت...گفتم الان پرتمون میکنه بیرون.میدونید این تازه اول بدبختی بود چون تقصیر استادم بود ولی ما که از کلاس اومدیم بیرون چون اعصابمون به شدت خرد بود یه چندتا کلمه ی ناخوشایند به کار بردیم.همون موقع یکی جلوی ساختمون بود و شنید چی گفتیم.منتها فکر میکردیم غریبست و متوجه نمیشه.چون اگه دوست استاد بود میرفت بالا پیشش.آقا ما اومدیم تو خیابون همینجوری دق دلیامونو سر هم خالی کردیم.یه چندتا پررو و بی فرهنگ و از این قبیل کلمات نثار استاد کردیم که من یه لحظه برگشتم به مغازها نگاه کنم که ای کاش کور میشدم دیدم استاد پشت سرمونه.سرشو انداخته پایین انگار مارو نمیشناسه.من داشتم عقب عقب میرفتم سمت جوب و دهنم حدود 2متر باز بود.هیچ حرفی نزدم و هیچ صدایی ازم در نیومد ولی نمیدونم دوستام از کدوم حرکتم فهمیدن استاد اونجاست چون من پشت سرشون بودم.من اصلا نمیتونستم حرف بزنم.همونجوری نگاه کردم بعد همون دوستم که بد حرف زده بود راهو باز کرد اونم رفت.فکر کنم وقتی ازمون جلو زد صدای مارو شنید که زدیم تو سر خودمون.(آخه یکی نیست بهش بگه 2دقیقه بعد میرفتی نون بخری؟همینقدر گشنه بودی که باید پشت سر ما راه می افتادی؟)استاد که جلو زد همونیم که جلوی ساختمون بود دنبالش رفت...وای خدا دوستش بود.الان میره اون 4تا فحشیم که نشنیده تحویلش میده...خلاصه چنان ناله ی دردناکی از ما برخاست هرکی تو پیاده رو بود و تمام مغازه دارا از سوتی ما خبردار شدن.بچه ها راستش دلم برای استاد سوخت...من اون موقعی که پشت سرمون بود زیاد حرف نزدم ولی از همه بیشتر دلم سوخت...بچه ها عذاب وجدان دارم...آخه شما که ندیدینش... خب دوستان ما الان چی کار کنیم؟ ضایع نیست بریم ازش معذرت خواهی کنیم؟ترو خدا بگید ما چی کار کنیم...عذرخواهی کنیم یا جلسه ی بعد مثل...بریم تو کلاس؟اگه نظرتون اینه که عذرخواهی کنیم لطف کنید یه متن کوچولو هم بگید ما بریم اونجا بگیم یه جوری قضیه رو جمعش کنیم.حتما الان میگید تو چقد مسخره ای که سر این موضوع اینقد ناراحتی ولی اگه قیافه ی استادو میدید به ناخوشایندی موضوع پی میبردید.یه لحظه گفتم الان دوستشو بغل میکنه میزنه زیر گریه...دوستان ما تا 3شنبه ی دیگه بیشتر وقت نداریم.لطفا به داد ما برسید. منتظرم.پریسا...

(مهسا و علیرضا لطفا فعلا وبلاگو آپ نکنید تا هرکی اومد اینو ببینه.)

يعني اندي فكر ميكنه اين الان بايد پاشه برقصه؟؟؟؟خوب حق داره!!!!!!!!!!!!!!!!

علي اي علي ي دائي، تو چه آفتي خدا را که به قهقرا فکندي، همه عشق تيم ما را دل اگر خوره شناسي، به رخ همين علي بين که خوره گي اش کلافه، بکند من و شما را مرو اي گداي ميدان، ز پي ي گدائي گُل که گُل بدون زحمت، ندهد کسي گدا را تو مگر ولي ي توپي، وَ فقيه فوتبالي که چنين به زير پايت، بنهاده اي حيا را ره و رسم رهبري را، ز کدام علي گرفتي که به اينهمه سماجت، بروي ره خطا را تو نه اکبري، علي جان، نه چو رهبري علي جان.

دو فرشته

 دو فرشته ی مسافر برای گذراندن شب در خانه ی یک ثروتمند فرود آمدند.این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به خانه ی مجللشان راه ندادند.بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته ی پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.وقتی که فرشته ی جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده.او پاسخ داد:«همه ی امور بدان گونه که مینمایند نیستند.»

شب بعد این دو فرشته به منزل یک زن مرد فقیر که مهمان نواز بودند رفتند.بعد از خوردن غذای مختصر زن و مرد فقیررختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را گریان دیدند.گاو انها که شیرش تنها وسیله ی زندگیشان بود در مزرعه مرده بود.

فرشته ی جوان عصبانی شد و گفت:«چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیافتد؟» خانواده ی قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی.اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی گاوشان هم بمیرد.»

فرشته ی پیر پاسخ داد:«وقتی در زیر زمین آن خانواده ی ثروتمند بودیم دیدم در شکاف دیوار کیسه ی طلا وجود دارد.از انجا که انان بسیار حریص و بددل بودند شکاف را بستم و طلا ها را از دیدشان مخفی کردم.دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم.فرشته ی مرگ برای گرفتن جان زن فقیر امد و من به جایش آن گاو را به او دادم.همه ی امور بدان گونه که مینمایند نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی میبریم.

یه کلیپ قشنگ

تقدیم به شما.

سلام دوستان.خوبین دیگه؟اول از همه خیلی ممنونم از تمام دوستانی که همیشه میان وبلاگ ما و با نظراشون مارو شرمنده میکنن.یکی از دوستانی که تازه به وبلاگ ما میان به نام فرزام گفتن که وبلاگ ما همش درباره ی امتحان و مشکلات درسه.من هرچی وبلاگو زیرورو میکنم جز همون یه دونه شعر "امتحان"چیزی نمیبینم.دوستان اگر شما هم مثل جناب فرزام که نظرشون تو پست قبله فکر میکنید لطفا بگید یه فکری واسه این بلاگمون بکنیم.یه شعر در مورد امتحان ریاضی داشتم خواستم بذارم ولی منصرف شدم.چون نظر تمام دوستان برامون محترمه.آقای فرزام خیلی ممنونم که نظرتونو به ما میگید.در ضمن دوست عزیز تو وبلاگ ما هیچوقت هیچ نظری پاک نمیشه مگر اینکه در اون نظر به کسی توهین شده باشه.خیلی خوشحال میشیم اگر بازم به وبلاگ ما بیاین.اگر وبلاگ هم دارین بگین که اگه دوست داشتید لینکتونو بذارم.خب اون شعر که نشد پس دوستان فعلا این پستو داشته باشید تا بعد.

 

 

 

رادیو

هرچه داشتم بخشیدم و تنها شدم

عزیزم تو مرا مجبور کردی که یکی از ترانه های غمگین رادیو را بطور مرتب بشنوم.

هرچه موج رادیو را عوض میکنم باز هم همان ترانه را میشنوم

کاش مدت درازی بهترین ترانه نباشد

برای اینکه اگر مرتب آن را پخش کنند تاب و تحمل ندارم

این ترانه ی غمگین از حال و روزگار ما حکایت میکند.

و خواننده همچنان آنرا میخواند:

«عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی

زندگیم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی

کاش روزی آنرا به من برگردانی

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی

عشقم را به تو هدیه کردم آنرا دور انداختی

کاش روزی انرا به من برگردانی.»

 

گاهی عاطل و باطل مینشینم و خیال میبافم و باران را تماشا میکنم

یا یکی از مجله های قدیمیت را که یادم رفته دور بیندازم ورق میزنم.

کمی میخوابم یا در اتاق راه میروم.

خیلی بیشتر از قبل سیگار میکشم.

به آشنایانم تلفن میزنم

تنها برای اینکه از شر رادیو خلاص شوم

برای اینکه اگر آن را مرتب پخش کنند تاب تحمل ندارم.

نمیخواهم آنرا بشنوم.

اما خوننده همچنان آنرا میخواند:

 

«عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی

زندگیم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی

کاش روزی انرا برگردانی

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی

عشقم را به تو هدیه کردم آنرا دور انداختی

کاش روزی آنرا به من برگردانی.»

 

                                                              شل سیلورستاین

اينا هم مردن واسه گدايي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

parshad

parshad

http://parshad.blogfa.com

ما 3 نفر

ما 3 نفر

ما 3 نفر

به وبلاگ پریسا و مهسا و علیرضا خوش آمدید.همه چی داریم.نامردی نکرده و نظری بدهید.
با تشکر...یکی از ما 3تا.
زمانی که به راستی آرزویی داشتی تمام کاینات به نحوی عمل میکنند که به آرزوی خود برسی

ما 3 نفر

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog