با سلام
چند تا عکس جالب براتون گذاشتم
امیدوارم حالشو ببرین
اینو نگاه کن کجا جا خوش کرده

مادر و فرزند....

آخی،موشی موشی نازه نه؟

این روزا تکنولوژی به کمک همه میاد، بیچاره شیرا که از این به بعد احتمالا برای رهایی از گشنگی باید گیاه خوار بشن.

بعد میگن حیوونا عقل ندارن!!!!

نوشته شده در شنبه 1385/05/28 توسط
کمدین مشهور گروچو مارکس متنی طنز آلود اما جدی در باره ی شهوت نوشته است:
عشق حقیقی تنها زمانی تجلی میابد که آتش شهوت اولیه فرو بخوابد و گدازه های سوخته ی آن به خاکستر تبدیل شود. عشق چنین است.چنین رابطه ای شهوت را تنها نگا ره ای از خاطرات میداند.بخشهای تشکیل دهنده ی این عشق،بردباری،بخشش،تفاهم متقابل،و تحملی عظیم نسبت به خطاهای دیگری است.
- شهوت یک نیرنگ است و همنطور که برنارد شاو(نویسنده)میگوید،تاسف آور است که درست وقتی دو نفر تحت نفوذ خشونت،جنون و اوهام شهوت قرار میگیرند،همواره یک نفر پیدا میشود که از آنها میخواهد همواره در این شرایط آشفته،غیرعادی و فرشایشگر باقی بمنند تا زمانی که مرگ آنها را از هم جدا کند.
نوشته شده در یکشنبه 1385/05/22 توسط
نوشته شده در شنبه 1385/05/21 توسط
حتما عیسی درباره ی رفتارهایش بیشتر اندیشیده است.میدانست در قرنهای آینده،گفته هایش دگرگون میشوند و باید الگویی از خودش بجا میگذاشت.نخستیم معجزه اش چه بود؟شفای یک نابینا،درمان یک افلیج یا اخراج شیطان از بدن یک جن زده نبود.بلکه تبدیل آب به شراب،و هیجان بخشیدن به یک مهمانی بود.
یاران مردش؟کسانی نبودند که رهبری فرهنگ و مذهب به عهده داشتند،بلکه مردان عادی بودند که با ثمره ی تلاش خود میزیستند.
یاران زنش؟کسی چون مارتا نبود که به وظایف خانگیش عمل میکرد بلکه ماریا بود که آزادانه از او پیروی میکرد.
نخستین قدیسش؟نه یکی از رسولان بود ،نه یکی از شاگردان،و نه یکی از پیروان وفادارش،بلکه دزدی بود که کنارش جان سپرد.
نوشته شده در دوشنبه 1385/05/16 توسط
نوشته شده در جمعه 1385/05/13 توسط
اما وقتيكه اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بيرون تازه فهميد كه سوتي داده و ماسك نبوده.بعدا فهميد كه كنار زخم پيشونيش يه جوش چركي زده و اون بوده كه ميسوخته.شب هري كلي خواب عمو پورنگ و خاله شاهدونه و چيزهاي وحشتناك ديگه ديد و دستشويي اش گرفت. پاشد رفت دستشويي,اونجا دوباره همون توالت فرنگيه بهش گفت:"ببين,يه دقيقه خودت رو نگه دار بذار من حرفمو بزنم,نميتركي كه..."اما هري كه داشت ميتركيد گوش نكرد و به كارش رسيد,اينبار همينكه دستش به سيفون خورد يه صداي رعد و برق ترسناكي بلند شد و توالته لرزيد و لرزيدو بامبي تبديل شد به آلبوس دامبلدور.هري گفت:"مگه شما نمرده بودين؟"دامبلدور گفت: "كاش مرده بودم و به اين روز نمي افتادم .وقتي اسنيپ منو جادو كرد خودمو به مردن زدم و به اين شكل در اومدم تا دورادور مراقبت باشم,اونوقت توي بي مرام بين چهل تا توالت فرنگيه اينجا ,هي گير دادي به من,هي گير دادي به من..."هري گفت:"آخه چرا زودتر نگفتين؟" دامبلدور گفت:"ببند اون فكت رو!" هري خيلي معذرت خواست وگفت كه اميدواره كه دامبلدور به بزرگواري خودش اون رو ببخشه,دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد بزرگوارانه هري رو بخشيد و گفت:"هري من بايد يه راز بزرگي رو به تو بگم كه اگه بشنوي هم تو وهم خواننده ها كفتون ميبره....من باباتم." هري هم گفت:"بابا,اگه ميشه پول بده فردا ميخوايم بريم كافه سه دسته جارو."دامبلدور براي اينكه ضايع نشه به روي خودش نياورد و گفت:" نه پسرم اشتباه نكن... جيمز پاتر پدر تو نبود.من و جيمز دوستاي صميمي بوديم و بعد هردو عاشق مامانت لي لي شديم اما لي لي فريب ثروت پدرت رو خورد و ميخواست با اون ازدواج كنه همين موقع من باباتو براي يه مأموريت فرستادم لندن,اون هم ناپديد شد و مدتها گذشت.من با لي لي ازدواج كردم,يه روز يهو سروكله جيمز پيدا شد و حسابي قاط زد و گفت:"نامردها من كه تازه همين ديروز رفتم لندن!"
هري گفت:"خب با اين حساب كه تو ميشي شوهرخاله ام نه بابام"دامبلدور هم ريشش رو خاروند و گفت:"آهان,از اون لحاظ.آفرين!پونصد هزار امتياز به گريفيندور اضافه ميشه!" فرداش هري,رون و هرميون دسته گل و شيريني خريدن و رفتن كه پروفسور مكگونگال رو براي دامبلدور خواستگاري كنن بعد هم جشن مفصلي گرفتن و همه رو دعوت كردن.ولدمورت هم اومد توي مراسمو دست دامبلدور رو بوسيد وگفت:"منو ببخشيد,من در ناداني به سر مي بردم اما اين يه ماهه نشستم و يكي از اين سرالهاي سي شبه رضا عطاران و حسن جوهرچي رو ديدم و پي به اشتباهاتم بردم و متحول شدم."همه كف زدن و هورا كشيدن و ولدمورت رو بخشيدن و فرستادنش به آزكابان تا اعدام بشه.فرداش بچه ها بلاخره از مدرسه فارق التحصيل شدن و رفتن تو صف ديپلمه هاي بيكار.دامبلدور هم هري رو به يه توات عمومي وسط ترمينال جنوب كرد تا از اين طريق حسابي به جامعه خدمت كنه و تلافي اون چند وقت هم دربياد.
قصه ما به سر رسيد,.............كلاغه آخرش هم نفهميد قضيه زيرشلواري گل گلي اسنيپ به كجا رسيد.
پایان
نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/12 توسط
همين كه داشتن يواشكي از كنار سرايدار رد ميشدن طرف يهو برگشت و گفت:"آهاي,بيرون ميرين اين كيسه آشغال رو هم بذارين دم در."هري گفت:"ببخشيد مگه ما نامرئي نيستيم؟" سرايدار گفت:"شما نامرئي هستيد,بوگندتون كه نامرئي نيست!"وقتي بچه ها رسيدن به كلبه هاگريد,هاگريد نشسته بود و داشت شير يه اژدها رو ميدوشيد.هري و رون مشكلشون رو گفتن, هاگريد هم گفت كه بچه ها خيلي مواظب باشين و فريب احساسات زودگذر رو نخورين.اصل نجابت و اخلاق خوب دختره.اين رو كه گفت هري و رون خجالت كشيدن و پشيمون شدن و از هاگريد تشكر كردن و رفتن.اژدها هم برگشت به هاگريد گفت:"هوي يه ساعته چي ميدوشي يارو؟من نر هستم."
وقتي بچه ها برگشتن به خوابگاه,هري كه توي كلبه هاگريد يه سطل شير اژدها خورده بود دويد دستشويي.اميدوارم فكر نكنيد كه اين صحنه ها بدآموزي داره چون همه اش اهميت دراماتيك داره.توالت فرنگيه باز تا هري رو ديد گفت:"هري به من پشت نكن,من باهات حرف مهمي دارم,من....اوف!"اما ديگه نتونست هرف بزنه,هري م سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش كلاس درس پيشگويي و طالع بيني داشتن,معلمشون خانم پروفسور تريلاني گفت:"بچه ها امروز كلاس عملي داريم."بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد يكي يكي سر چهارراهها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن.خترها رو هم توي پارك ول كرد تا فال بگيرن و خلاصه كلي به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم ماموراي شهرداري گرفتن.شبش وقتي برگشتن,دم خوابگاه "لرد ولدمورت" اومد جلو و به هري گفت:"بپر برو اتاق پروفسور مكگونگال,كارت داره."هري گفت:"خيلي ضايعي,تو قرار بود آخر داستان بياي تا هيجانش زياد شه." اونم جواب داد:"آخه از بروبكس كس ديگه اي دم دست نبود كه پيغام خانم مدير رو به تو برسونه."
وقتي هري رفت دفتر مدير,پروفسور مكگونگال پرسيد:"چي ميخوري هري؟" هري گفت:" از همين آبنبات چوبي هاي برتي بات با طعم همه چي." بعد دست كرد تو ظرف و يه دونه برداشت و دو سه تا مك كار درست زد و گفت:"اه اه,هر دفعه از اينا برميدارم مزه آشغال گوش ميده."پروفسور گفت:":"واسه اين كه اينا آبنبات نيست,گوش پاك كن هاي مصرف شده منه.حالا يه دقيقه بشين ميخوام يه چيز مهمي بهت بدم."بعد دست كرد و از زير ميزش يه جاروي دسته طلاي بلند آورد.
هري حال كرد و جيغ زد:"اي ي ي ول,آذرخش دوهزارو شيشه؟" پروفسور مكگونگال گفت:"نه!" "نيمبوس دوهزارو پنجه؟" پروفسور گفت:"نه!"
"پس چيه؟" پروفسور گفت:"زمين شوره,حالا برو باهاش طويله هيپوگريفها رو تميز كن."همون موقع زخم پيشوني هري شرو كرد به سوختن و هري داد زد:"اي نامرد تو ولدمورتي كه تغيير قيافه دادي." بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مكگومگال رو كشيد و از جا درآورد اما...
ادامه دارد...
نوشته شده در دوشنبه 1385/05/09 توسط
سلام.من اومدم با ادامه داستان هري پاتر.ببخشيد كه دير شد.

اسنيپ گفت:"من دزد نيستم,اين زيرشلواري هم حكايتي داره كه اگه بدوني كف ميكني,خيلي باحاله.اما الان حيفه,ميذارم آخر داستان ميگم كه همه سورپرايز بشن."بعد يه بشكن زد و ناپديد شد.هري كه خيلي بهش فشار عصبي اومده بود,دويد رفت دستشويي هاگوارتز و دوباره همون توالت فرنگيه بهش گفت:"يه لحظه صبر كن,بابا من جادويي ام...نكن اين كار رو...ميخوام يه چيزي...پوه!!!"هري هم سيفون رو كشيد و رفت.فرداش روز مسابقه بزرگ كوييديچ بين تيمهاي گريفيندور و اسلايترين بود.اول اسلايترين 258 تا گل به گريفيندور زد كه هر كدوم نيم امتياز داشت,بعد "جي.كي.رولينگ" يواشكي گوي زرين رو رسوند به هري و گريفيندور فرتي 5000 امتياز گرفت و با نامردي برنده شد.اونوقت طرفداران اسلايترين شروع كردن به فحش دادن به خانواده پاتر و شعار دادن كه:"توپ,تانك,فشفشه هري چقدر.... يا هري پاتر حيا كن , كوييديچ رو رها كن"هري هم با روزنامه پيام ديروز مصاحبه كرد و گفت قرار بوده ماجراهاش توي 7جلد تموم بشه ولي از لج بعضي ها تا 700 جلد هم كنار نميكشه و مثل علي دايي تا 80 سالگي تو تيم كوييديچ ميمونه.طرفداراي اسلايترين هم ريختن توي خيابوناي اطراف ورزشگاه و شيشه و صندلي اتوبوسها رو شكستن.در همين لحظه ابرهاي سياهي آسمان رو پوشاندند و صداهاي ترسناكي به هوا برخاست و برق شديدي لحظه اي همه جا را روشن كرد و بارون گرفت و معلوم شد كه سركاريه.
شب,هري و رون توي خوابگاه دراز كشيده بودن كه رون گفت كه مهر هرميون افتاده به دلش و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا يكي باشه روزها بشينه كنار ننه اش و با هم سبزي پاك كنن.هري هم گفت:"اتفاقا من هم عاشق خواهر تو شدم,اما مشكلم اينه كه داداش زاغارتش مانع ازدواج ماست."رون گفت:"چه بامزه;چطوره بريم پيش هاگريد تا اون راهنماييمون كنه؟"بعد دوتاي شنل نامريي باباي هري رو انداختن روي سرشون و رفتن بيرون.همين كه داشتن يواشكي از كنار سرايدار رد ميشدن...
ادامه دارد...
نوشته شده در جمعه 1385/05/06 توسط
با سلامی دوباره خدمت شما دوستان
تا ادامه داستان جذاب هری پاتر چند تا عکس براتون می ذارم. ایشالا خوشتون بیاد
آخه ببینین چه نازه

دستا بالا وگر نه بی حرکت

به قول معین: بکش دست نوازش بر سر من...

عروسک من چشماتو واکن وقتی که شب شد اون وقت لالا کن

فکر کنم برای این دفعه کافی باشه لطفا از خودتون نظر در وکنین و به یاد ما باشین.
نوشته شده در یکشنبه 1385/05/01 توسط