سلام
اين دفعه اومدم براتون از گذشته بگم.
راستش همه ما يه گذشته اي داريم و اين وبلاگ هم داستانهاي خاص خودش رو داره.
فكر مي كنم پاييزه سال 84 بود كه من از وجود اين وبلاگ مطلع شدم.
حدس مي زنم كه همون حدود ها بود كه ساخته شد. توسط كي؟ بهتره كه بپرسين توسط چه كساني؟ بله پريسا و شادي.
دو دوست هم كلاسي و هم سن كه اسم اين وبلاگ هم از اسم اين دو دوست تشكيل شده.
توي اوم مدت اين دو دوست هر كدوم ميومدن و وبلاگ رو آپديت مي كردن.
تا اينكه بعد از چند ماه شادي جدا ميشه و پريسا تصميم مي گيره كه خودش ادامه بده.
حالا اينكه چرا اين اتفاق افتاد خودمم دقيقا نمي دونم اما در اين مورد روايت بسيار و اخبار ضد و نقيضي به گوش مي رسه.
خلاصه چه بود و چه شد مهم نيست.
شادي خودش ميره سراغ وبلاگ اختصاصيش و پريسا ادامه ميده تا اينكه مهسا دختر خاله پريسا مياد و بهش كمك مي كنه و ميشن دو نفر.
بعد از مدتي هم اينجانب به جمعشون اضافه شدم و پريسا هم با آغوش باز ما رو پذيرفت. البته سوء تفاهم نشه
منظورم اينه كه استقبال كرد و الا پريسا از اين كارا نمي كنه.
تازه اگرم آغوشش رو باز كنه جا خالي ميده كه با مخ برم كف زمين
.
اين وبلاگ يك سالي ميشه كه آپديت نيست.
حالا اينكه چرا آپديت نيست خوب اول بر مي گرده به مشغله و دومم باز بر مي گرده به مشغله (دومي تاييد اولي بود)
مطلب اين دفعه رو براي اين گفتم كه يه آنچه گذشت داشته باشيم و يادي كنيم از يكي از عزيزاني كه در جمع ما نيست اما يادش هميشه با ماست. البته من خودم با خامه بيشتر دوست دارم اما خوب هميشه اينجوري رسمه كه مي گن ماست.
در پست قبلي اسم اون عزيز رو آوردم و اگر الان اسمش رو نميارم براي اينه كه زيادي معروف ميشه.
توي پست بعدي يكم از خودمون مي نويسم و بعد يه مدت كوتاه اگه مشكلي پيش نياد و همه چيز خوب پيش بره سعي ميكنم مطالب قشنگي براتون آماده كنم.
و حسن ختام اين پست اين جك بي مزه:
پیرزنی همه دندوناشو کشیده بود به جز یکی؛ ازش میپرسن: مادر چرا این یه دندونو گذاشتی باشه؟
میگه:آخه میخوام باهاش چادرمو نگه دارم!!!!
تا پست بعدي خدا نگهدار![]()

