.jpg)
سلام اميدوارم كه حال همه خوب باشه.
راستش در ابتدا مي خوام در مورد پست قبلي يه موردي رو بگم.
اگه براي احترام به وبلاگ و همينطور دست نوشته خودم نبود حتما اين پست آخر رو حذف مي كردم.
به چه دليل؟؟؟؟؟؟؟؟
يكي از دلايلش اينه كه من توي اين پست حرف خاصي براي گفتن نداشتم و يه جورايي مطلبم بي محتوا بود.
از طرفي موضوعي كه بهش پرداختم هم جالب نبود.
و دلايل خصوصي ديگه اي كه بهتر توي وبلاگ ننويسم.
راستش دوست دارم اگه ممكنه به پست قبلي فكر نكنين.
فقط مي تونم بگم آدما شخصيت متفاوتي دارن و حتي در پاره اي موارد دو شخصيتي هستن كه اين باعث ميشه كه باقي آدمايي كه با اين دسته از افراد در ارتباطند دچار عذاب بشن.
يه وقتايي يه سري از اتفاقات ميوفته و آدم بيش از حد به وجد مياد و بخصوص اگر انسان مثبت انديشي هم باشي. اونوقت وقتي حقيقت روشن ميشه يا بهتر بگم روي ديگر اون اتفاق برملا ميشه، بدجوري توي ذوقت مي خوره.
من توي زندگي ام خيلي اشتباه كردم ولي در مورد تعداد بسيار اندكي از اين اشتباهات اصلا خودمو نمي بخشم.
تا اينجا كه خيلي مطالبم گنگ بود و مي دونم كه از آنچه نوشتم سر در نياوردين ، اما خوب چون جايز نيست بيشتر از اين بنويسم، اونم در اين محيط، پس بهتر بحث رو عوض كنم.
جمعه صبح به دعوت يكي از دوستام رفتم كوه.
جاي شما خالي.
با تعدادي از بچه هاي جمعيت هلال احمر رفتيم كوه ( آخه تيم كوهنوردي دوستم متشكل از همين اعضاست چون خودشم در هلال احمر مشغوله )
شب قبلش كه دوستم منو دعوت كرد من اصلا آمادگي رفتن نداشتم آخه پنجشنبه شب رسيدم تهران خيلي هم خسته بودم و نه ناهار فردا رو آماده كرده بودم و نه وسايل لازم و باقي چيزا رو.
تا دير وقت بيدار موندم و يه چيزي درست كردم كه به عنوان ناهار ببرم و چند تا تخم مرغ آب پز كردم و گوجه ها رو قاچ قاچ كردم و داخل ظرف چيدم كه فردا به عنوان صبحانه بخورم.
شبش فقط 1 ساعت خوابيدم و صبح بعد از انجام دادن باقي كارا ساعت 6:40 از خونه زدم بيرون تا براي ساعت 7:30 برسم سر قرار.
حدود 20 دقيقه زودتر رسيدم به محل قرار تا اينكه بچه ها رو ديدم و با هم آشنا شديم.
حدود 15 نفر شديم كه 10 تا خانم و 5 تا مرد شديم.
همگي سوار يه ون شديم( البته به سختي) و به سمت توچال حركت كرديم و سپس صعود ما به سمت بالا شروع شد.
جالب اينكه يكي از خانوما كه به نظر مي رسيد بار اوليه كه اين مسير رو مياد دچار افت فشار شد و همين باعث شد كه مدتي متوقف بشيم اما با قند درماني و دادن شكلات به ايشون و همين طور يكي از آب نبات چوبي هاي اينجانب حالش بهتر شد و صعود رو ادامه داديم يا اين فرق كه قرار شد كوله پشتي ايشون رو ما بياريم و ما آقايون چرخشي كيفش رو آورديم.
بين مسير در يك مكان مناسب توقف كرديم و صبحانه خورديم و بعد از اون به مسير ادامه داديم تا رسيديم به نزديكي هاي كولكچال.
البته شايان ذكر است كه كلا مسير توچال مسيري حرفه اي هست كه شيب هاي خطرناكي داره و مسيرش لغزندست كه جاي تقدير داشت كه همه اعضاي اين گروه به خصوص همون خانومي كه افت فشار داشت به خوبي اين مسير رو پشت سر گذاشتند..
استراحت گاه كولكچال استراحت كرديم و ناهارمون رو خورديم و راه افتاديم به سمت پايين اما اينبار از سمت مسير كولكچال برگشتيم. تا در نهايت مسيرمون به پارك جمشيديه ختم شد و از اونجا اومديم تجريش و برگشتيم خونه.
راستش من اين جمعه چون استادم نيومد رفتم كوه اما خوب تجربه خوبي بود. هم خوش گذشت و هم اينكه يك فعاليت ورزشي سالم در يك محيط سالم و دوستانه بود.
شبش هم كه اقوام اومدن خونمون تا فوت پسر دايي بابام رو به پدرم و مادربزرگم تسليت بگن.
اما خوب در مجموع روز خوبي بود و فكر مي كنم منو خيلي به فكر واداشت ......
راستي اين دفعه هم به شرح حال گذشت اما اميدوارم بتونم در آينده نزديك مطالب بهتري بنويسم.
زياد حرف زدم. باقي باشه براي بعد.
شاد باشيد و سبز
عليرضا